كلاس اول راهنمائي بودم
پدربزرگم دنيام بود
اون تمام كس من بود
بقدري دوستش داشتم كه ميخواستم هيچوقت ازش جدا نشم
اون تو اون زماني كه پدر مدام از من
بهانه ميگرفت و بخاطر نظرات خودش مدام منو
تحت فشار قرار ميداد
بهترين كسي بود كه بهش پناه ميبردم.
خونه ي منظم و خيلي خيلي خيلي با مقرراتي داشتيم
كه من ,حالم از اين نظم و اين رفتار ديكته شده ي
هر روز و شبم بهم ميخورد
شبها ساعت هشت ميخوابيدم و حاضر نبودم
كه لحظه اي بيشتر تو اون جو سنگين بنشينم...
واسه رسيدن اخر هفته ها مدام لحضه شماري ميكردم
و هر شب با پدر بزرگم تلفني صحبت ميكردم
و اون كلي قربون صدقه ام ميرفت
و بهم وعده و وعيد ميداد
كه بياي اينجا واست فلان كارو ميكنم و فلان جا ميبرمت
منم قند تو دلم اب ميشد و نميفهميدم چطوري اخر هفته شد
وقتي پيشش ميرفتم اونقدر از سر و كله اش بالا ميرفتم كه
مامان لبشو گاز ميگرفت ميگفت: بشين انقدر اذيت نكن
و پدربزرگم ميگفت: بابا جان بكن من خسته نميشم
كلي واسم خوراكي ميخريد
و من در گوشش باهاش نقشه ميكشيدم
و بعدش همگي ميرفتيم جاهائيكه ما طراحي كرده بوديم
يا هرجائيكه من دوست داشتم
.......
يادمه يه دفعه منو برد پارك
و من نشوندمش رو تاب و هولش دادم
الهي بميرم هيچوقت يادم نميره
كه من حواسم نبود كه اون دستاي قشنگشو به زنجيرها نگرفته
و با تكون من از روي تاب افتاد توي شنهاي كف پارك
و لباش خوني شد
واااااي مردم و زنده شدم
ولي وقتي بلند شد به من خنديد و گفت :عيب نداره
بعد باهم اومديم خونه
من از غرورم اون لحظه گريه نكردم
ولي وقتي اونا رفتن توي بالشتم اشك ريختم
...........روزها گذشت
چشماش كم سو شده بود و مجبور بود بياد خونه ي ما
با مادربزرگم و مامان و پدر برن ليزر چشم
تقريبا هر هفته مي اومدن خونه ي ما
و من از خدام بود كه هر روز بيان خونه ي ما و برن دكتر
چشماش رنگش عوض شد به خاطر ليزر و حاله اي از سبز
گرفته بود....
خيلي غصه اش رو ميخوردم
و از اينكه ميديدم چه دردي ميكشه
هر بار تو خودم زجر ميكشيدم............
توي بيمارستان بستري شد و هر روز ميرفتيم ملاقاتش
پدر زورم كرده بود
كه بايد چادر سرم باشه هر جا كه با پدر ميرم........
(هميشه هر جا ميخواستم برم با پدر و مادرم ميرفتم)!!!
اخ كه چه روزاي نفرت انگيز و تلخي بود برام,
چقدر اون روزها منو ناراحت ميكرد
چقدر دلم ميخواست منم مثل بچه ها ازاد و شاد راه برم
چه ساعتها و سالهاي سياهي كه كشيدم.....
.
.
.
دم بيمارستان چون از بچگي هم قدم بلند بود بهم اجازه ميدادن كه برم داخل ومن تو دلم ذوق ميكردم
كه نفهميدن كه من 11 سالم بيشتر نيست!
.
.
.
باورم نميشد كه اون جثه قوي و قد بلند تبديل به
يه مشت استخون شده.....
.
.
چشماش تقريبا ديگه پر از اشك نميشد
ولي مرض قند گرفته بود
و دستاش و پاهاش اونقدر باد كرده بود كه نميتونست بلند بشه
و ديگه راه بره....
دونفر بايد زير كتفاشو ميگرفتن و بلندش ميكردن
كم كم مادر بزرگم تختخوابشو اورد تو سالن
و هر روز دسته دسته مي اومدن عيادت پدر بزرگم
من براش تنقلات ميخريدم
و يواشكي دوتائي ميخورديم و كلي ميخنديديم
ميرفتم كنارش و لحافشو ميكشيدم رو خودم
و قلقلكش ميدادم
نميخواستم باور كنم كه اقا جون ديگه از پا در اومده
اونم با اينكه براش بد بود اما روزائي كه ما اونجا بوديم
از غذاهائي كه ما ميخورديم
يواشكي ميخورد و به من چشمك ميزد
مامان واسش شلوار ميدوخت و هر بار كه اونجا بوديم
بهش ميداد
و اون كلي ذوق ميكرد و ميگفت اين عروسم يه چيز ديگه است
مامان تقريبا تمام كاراي خونه اقاجون اينا رو انجام ميداد
از دكتر و دارو نگهداري گرفته تا مهمون داري هاي اونا و غذا پختن و جمع و جور كردن
پدر هم كاراي بيرون خونه و خريد و نگهداري و سرويس رفت و امد پدر بزرگم و......
ديگه نميتونستم باهاش بيرون برم
خيلي احساس تنهائي ميكردم
تو دفترچه خاطراتم همه جا از اقاجون مينوشتم
و اگه امامزاده اي ميرفتيم
واسه سلامتيش دعا ميكردم
و سر نمازهام همش اسم اون رو لبم بود
..........
ديگه واسه همه مريضيه اقاجون عادي شده بود
و بقيه فقط براش دعا ميكردن
.
.
.
طبق معمول چهارشنبه بود
و من تو اتاقم داشتم وسايلي كه ميخواستم ببرم
خونه اقاجون اينا رو اماده ميكردم
پدر داشت با اقاجون صحبت ميكرد
و بعدش برادرم گوشي رو گرفت و بعد مامان....
مامان از بيرون داد زد تو نمياي صحبت كني
من گفتم:نه بگو فردا ميبينمت
مامان تلفن رو قطع كرد
ومن فرداش ساعت 7 صبح رفتم مدرسه
هوا سرد شده بود
و بچه ها كاپشن پوشيده بودن
اولاي سال تحصيلي جديد بود اما هوا سرماش مثل دي ماه شده بود
بعد از زنگ تفريح اول
سر كلاس ,خانم رفيقي ناظم مدرسه مون اومد تو كلاس و گفت:كه اجازه ي منو گرفتن و من بايد برم خونه
درست يادم نيست سر چه درسي بود
اما معلمم اجازمو داد و من با وسايلم اومدم پائين و خوشحال بودم كه دارم ميرم خونه
وقتي اومدم تو سالن پائين ,
ديدم مامان نيست!
و دوست مامان اومده دنبالم
بهش سلام كردم
و اون گفت زود باش تند تند بيا راننده پدرت دم در منتظره
من يكم تعجب كردم
چون پدر جزئ محالات بود كه وسط درس اجازه منو ميگرفت
كه برم خونه
هيچوقت نميذاشت كه از درس جا بمونم
ولي با اين وجود باز راه افتادم
رفتم و نشستم تو ماشين
بعد كه نشستم ,گفتم: كجا داريم ميريم؟
اون گفت خونه ي مادربزرگت...
مامانت اينا اونجان.
تا اونجا سرمو چسبونده بودم به شيشه و داشتم نقشه ميكشيدم
كه با اقاجون فلان پفكو ميخورم وكلي
خيالبافي هاي بچه گونه ي ديگه.....
......وقتي رسيديم
دوست مامان پياده نشد و
به من گفت:برو عزيزم به سلامت
منم كيفمو برداشتم
وبدون اينكه چيزي بگم ازش خداحافظي كردم
و راه افتادم
از دور ديدم در خونه اقا جون اينا شلوغه
و چند تا پسر جوون و يه عالمه مرد دم در وايستادن
من لبمو گاز گرفتم و با يه شرم بچه گونه
از بين مردا رد شدم
و اومدم تو سالن ديدم
خونه بهم ريخته اس وكسي به من توجهي نداره
تخت اقاجون نبود....
اقاجون نبود
اومدم تو اتاق ديدم همه دارن زار زار گريه ميكنن
من اومدم جلو گفتم:چي شده ؟
كسي جوابمو نداد و يه دفعه مادرجان
كه انگار گر گرفته باشه در اتاقو باز كرد و اومد منو بغل كرد
گفت:اقاجونت مرد
برو تو حياط ببينش
من اونقدر گريه كردم كه مامان با دو تا دستش فشارم ميداد
پدر و مامان حالت روحي خيلي بدي داشتن و اصلا نميشد باهاشون حرف زد.
من
ديگه اقاجون نداشتم......
اقاجون پر كشيد و منو تنهاي تنها گذاشت
توي اون يه هفته اي كه واسه مراسم اقاجون اونجا بوديم
مجبور بودم با راننده پدر برم مدرسه
يه جوون مو بور سفيد پوست
كه با اون شورولت بليزر گنده اش
منو داداشمو ميبرد مدرسه هامون
و ظهر ها هم ما رو مي اورد خونه اقاجون اينا
يك كلمه هم حرف نميزد
من با اون چشماي شيطون اونو از اينه بغل ماشينش نگاش ميكردم
و فكر ميكردم كه اون از من خوشش مياد
من اندازه بچه اش هم نبودم!
عقلم نميرسيد كه اقاجون فوت شده و من بايد ناراحت باشم
مني كه اندازه دنيا اونقدر دوستش داشتم
ولي هنوز تو بچگيهام بودم
روزاي سخت و غم انگيزي بود برام
اونقدري برام ارزش داشت كه با اون سن كمم يك سال
واسش مشكي پوشيدم و هر هفته رفتم سر خاكش
هيچ كس نبود كه نازمو بكشه و باهام تاپ تاپ خمير بازي كنه
كسي نبود تا در گوشم شعر بخونه
...................
اون واسه هميشه رفت.