تبليغاتX
من مرده ام
وداع
 

 

 

اخرين عكس را بگير رفيق

 

شايد روزي به سراغت امدم

 

وقتي تو چشمام زل زدي بدون حرفها دارم قد يه عالمه

 

اه سردم است.....

.

روزگار اي تيغ بيرحم

 

از يه فصل دور اومدم

 

از دل قصه ها و افسانه ها اومدم

 

تا واسه تو قصه بگم

 

يه خاطره ي صميميه صميمي

 

با جون و دلم واست نوشتم

 

يه وقتائي

 

 اونقدر

 

جيغ كشيدم

 

كه گلوم پاره شد

 

يه وقتائي تو اونقدر ساكت بودي كه دلم بيشتر گرفت

 

دلم ميخواست برات بگم

 

دلم ميخواست برات بنويسم و بنويسم

 

به قدري كه تموم درياها

 

پيش جوهر خودكارم كم بياره

 

دلم ميخواد گريه كنم

 

دلم ميخواد گريه كنم

 

دوست دارم

 

داد بزنم

 

دلم واسش تنگ شده ميخوام امشب بگم

 

از اوني كه هنوز عشقش برام مثل كوچيكيام بزرگه

 

بچه ها!

 

من دارم ميرم يه جاي خيلي دور

 

نميدونم

 

چه بلائي داره سرم مياد

 

نميدونم

 

ديوونه شدم

 

نميدونم اين چه سرنوشتي بود كه دچارش شدم

 

نميدونم چمه

 

خداااااااااااااااااااااااااااا

 

اين همه نوشتم

 

اين همه داد زدم

 

تو تنهائيم خفه شدم

 

گير سگ هار افتادم

 

داره منو ميبره

 

دارم از اين شهر و اين ديار ميرم

 

ميدونم كه برگردم ديگه جائي ندارم

 

ميدونم سفر سختيه

 

برام دعا كنين

 

كسي منتظرم نيست

 

كسي واسم گريه نميكنه

 

كسي باهام همراه نيست

 

چه جوري ازتون خداحافظي كنم

 

نميدونم چه بلائي سرم اومده

 

فقط دارن منو ميبرن

 

يه جاي خيلي پرت

 

يه دنياي سياه سياه سياه

 

باور كنين راست ميگم

 

فردا ساعت 5 صبح

 

همه خانوادم دارن گريه ميكنن

 

دنيام به اخر رسيده

 

زندگي همين جيغ هائي بود كه اينجا ميكشيدم

 

ازاديمو دارن با خودشون ميبرن

 

من نميخوام برم

 

من نميخوام برم

من نميخوام برمممممممممممممممممممممممممممممم

 

 

 

 

سفر يه شعره سفر يه قصه اس س س

 

سفرم خيلي درازه....خيلي غصه دارم

 

توروخدا يكي اشكامو پاك كنه

 

يكي جلوشونو بگيره....

 

فقط اومدم بنويسم ووووووبرمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

منو دارن ميبرن

 

حلالم كنين توروخدا

 

برام دعا كنين

 

...

..

..

..

............

روبروي تو كي هستم يه اسير سرسپرده

 

چهره ي تكيده اي كه تو غبار اينه مرده

 

من براي تو چي هستم كوه تنهاي تحمل

 

.

.

.

از دست عزيزان چه بگويم

 

گله اي نيست

 

گله اي نيست

 

گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست........

 

 

 

اه خدا منو بكش امشب

 

 

بچه ها منو صبح ميبرن

 

واسه هميشه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

 

 

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

رویای پوچ
 

 

منتظر نباش كه شبي بشنوي

 

از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام!

 

كه عزيز باراني ام را,

 

در جاده اي جا گذاشته ام!

 

يا در آسمان به ستاره ديگري سلام كرده ام!

 

توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري,

 

در همان دامنه ي دور دريا بمان!

 

هرجور تو راحتي باران زده ي من!

 

همين سوسوي تو

 

از آن سوي پرده ي دوري

 

براي روشن كردن اتاق تنهائيم كافيست!

 

من كه اينجا كاري نميكنم!

 

فقط گهگاه

 

گمان دوست داشتنت را در دفترم حك ميكنم!

 

این  کار هم که نور نمیخواهد

 

همين!

 

مي دانم كه به حرفهايم ميخندي!

 

حالا هنوز هم كه به تو فكر ميكنم

 

باران مي آيد!

 

صداي باران را ميشنوي!!!

 

     www.deadme.blogfa.com

 

من مردم....میبینی؟با یه مشت خاطره....با یه بغل درد.....با یه

ساز کهنه ی کهنه

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

چاله

 

مي دانم

 

انتظار ديگري از من مي رفت

 

بايد تو را مي ديدم

 

حتي در آن سياهي سرد

 

كه انگار اخر دنيا بود

 

مي دانم

 

انتظار آمدنم را مي كشيدي

 

در حالي كه من

 

با يك نگاه به آن سياهي

 

فرسنگ ها از تو

 

دور شده بودم.

 

   www.deadme.blogfa.com

 

    


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

 

اول رویا بودی

                  بعد آرزو شدی

                                         و حالا یک کابوس!


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

پروانه هاي بي بال
 

 

 

تو اتا قم تنهام

 

نشستم تو قاب پنجره دارم شعر ميخونم

 

واسه خودم...واسه تنهائيم....واسه غربتم

 

اخرين پرنده اي كه تو باغ خونه داشت هم رفت

 

از اين غربت بيزارم

 

اون بيرون نميدونم چه خبره

 

همه تو جنب و جوشن

 

من اما تنهاي تنها زنداني هستم

 

نميتونم باور كنم كه از اين تنهاتر هم ميشم

 

اين اقامتگاه بوي تنهاترين تنهائي ميده به من

 

بوي غريبي كه گمشده

 

گلايه هامو نميتونم خط بزنم

 

از همه چيز خسته ام

 

از اين آدمكهاي فراوش شده

 

از اين خونه

 

از خودم

 

از تنهائي هاي سرد و ساكتم م م م م م م م م م ......

 

صداي شاپركها هم برام زيبا نيست

 

هيچ چيز برام زيبا نيست

 

دلم ميلرزد

 

زير لبم تنها اين شعر نقش بسته:

 

رهگذار عمر سيريست

 

در دياري روشن و تاريك

 

رهگذار عمر رازيست

 

در دياري دور يا نزديك

 

كَس نميداند كدامين روز مي آيد

 

كَس نميداند كدامين روز ميميرد د د د......

 

تو دلم غوقائي كرده كه دارم ميتركم

 

با تمام وجودم نشسته بودم پشت سازم

 

داشتم با خودم ميخوندم و ميزدم

 

چقدر غصه دارم

 

نميدونم به چي پناه ببرم

 

هواي اينجا غصه دارم ميكنه

 

احساس خفگي دارم

 

شانتي روي پاهام نشسته

 

دستم لاي موهاشه

 

نميخواد بخوابه

 

اعصابمو خورد كرده

 

نميتونم تحملش كنم داره باز عصبيم ميكنه

 

بلند ميشم و ميرم سمت تختم

 

سرمو ميذارم روي بالش و چشمامو ميبندم

 

يك...دو...سه....چهار....پنج....شش....هفت.....

 

اَه لعنتي....


خوابم نميره

 

مگه ميتونم عين آدم بخوابم

 

شانتي خواهش ميكنم بخواب

 

.........

 

هوا تاريك و روشن شد

 

اونقدر شب بد خوابيده بودم

 

كه صبح تمام بدنم درد ميكرد......

 

به زور از جام بلند شدم

 

و يه تيكه كيك كه از ديروز مونده بود رو  بغل تختيمو خوردم

 

لباسهامو عوض كردم و اومدم نشستم تو قاب پنجره

 

اونقدر گلها و درختهاي باغو شمرده بودم

 

كه ميخواستم بالا بيارم!

 

هيچ چيز برام جالب نيست

 

هيچ چيز!

 

زندگي كسل كننده و بي روحي دارم

.

 

.

.

تو حال و هواي خودم بودم

 

خبر بدي برام آوردن

 

خدايا

 

اينهمه تهمت

 

اونم به مني كه همه روش يه حساب ديگه دارن

 

داشتم ديوونه ميشدم

 

تلفن پشت تلفن

 

ميخواستم اون زنيكه كه اونقدر پشت سرم

 

 حرف زده بودو جر بدم

 

من سزاوار اونهمه بدي نبودم

 

من بي گناهم

 

من مدتهاست كه زندانيم

 

چطور ميتونم؟

 

چطور تونستن با من اونكارو كنن.....

 

خدايا

 

مخم داشت ميتركيد

 

نميدونستم بايد چيكار كنم

 

.........

 

كسي خونمون نبود

 

خودم تنها بودم

 

قيد زندگيمو زدم

 

ديگه نميخواستم زنده بمونم

 

خوابيدم رو تختم و تيغ كشيدم رو دست چپم

 

.

.

.

شب بود

 

همه جا تاريك شده بود

 

فكر ميكردم مردم و الان تو يه دنياي ديگم

 

گوشيم پشت سر هم زنگ خورد

 

نا نداشتم بلند شم

 

زيرم از خونم خيس خيس بود

 

بوش حالمو بهم زد

 

سرم گيج ميرفت

 

خدايا نميتونستم پاشم

 

يكي از بهترين و مهربونترين دوستام پشت خط بود

 

روم نميشد بگم چمه

 

اما بعد بهش گفتم

 

من سزاوار اونهمه حرف و تهمت نبودم........

 

هنوز حالم خوب نيست

 

هنوز روي دستام درد ميكنه

 

من نميخوام باشم.......من نفرينيم.....

 

يه فراموش شده ي بدبخت

 

يه بي پناه خاكستري

 

 

 

................

 

دعا و نمازهام اثري ندارن......

 

من به چه گناهي دارم مجازات ميشم

 

تاوان اون حرفا رو با هيچ قيمتي نميشه پس داد

 

فكر ميكنم ارزشم اندازه ي سر سوزني هم نيست!!!!!

 

همين.

 

 

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

حلالم کنید...میخوام خود کشی کنم


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

قفس

 

 

حاضرم شرط ببندم كه همه پائيزيم

 

برگ هستيم و به اعماق زمين ميريزم

 

كار اين رفتگر پير سه چندان شده است

 

((در زميني كه خودش زندان است))

 

اسمان ابي نيست و زمان رقص كنان دور زمين مي چرخد

 

((در زميني كه خودش زندان است))

 

حاضرم شرط ببندم كه همه پائيزيم

 

 www.deadme.blogfa.com

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

غمي به اندازه ي يك سياهچاله
 

 

 

 

بعد از اينكه اقاجون پر كشيد

 

من بودم و تنهائيام و بچگي هام

 

نميتونم بگم كه چقدر دلم براش تنگ ميشد

 

و چطور روزهامو شب ميكردم

 

و چه ساعتهائي كه ديگه نبود باهاش تلفني حرف بزنم

 

و موهاشو شونه كنم

 

اما همين بس كه تو غصه ها بال و پر ميزدم.....

 

تو همون گير و دار بوديم كه سر و كله ي

 

دوست عموم كه مجرد بود

 

و پيش مادرجون زندگي ميكرد پيدا شد

 

هنوز ميرفتم تو جاي خالي اقاجون بازي ميكردم

 

هنوزم عباشو كه سردش ميشد

 

ميپوشيدو ميبوسيدمو اشك ميريختم يواشكي!

 

خيلي غد بودم...((مثل الانم))!

 

ايمان پسر خوبي بود

 

من بهش ميگفتم عمو

 

چهره ي معصوم و سادش هنوز تو ذهنمه

 

توي همين رفت و امد ها خيلي ازش خوشم اومد

 

تو همون بچگي هام بودم و اون و عموم 27-8 سالشون بود

 

و من 11 ساله!

 

نميفهميدم....عقلم نميرسيد

 

اما وقتي مي اومدم خونه مادرجون اينا

 

دوست داشتم ببينمش و اون باهام احوالپرسي كنه

 

و من اونجوري فكر ميكردم كه اون منو خيلي دوست داره

 

اخ..چه روزهائي بود

 

ايمان همون سال ازدواج كرد  و ما رو هم دعوت كرد

 

من بعد از يه هفته, ديگه همه چيزو يادم رفت.......

 

الان وقتي بعضي وقتا تصادفا خونه ي عموم

 

 با زن و دو تا بچش ميبينمش از خجالت حتي نميتونم بهش سلام كنم

 

اون وقت وقتي كه بچه بودم

 

بهش ميگفتم:سيييييلام و تازه با لوسي لبمو هم جمع ميكردم

 

و اون از خنده ريسه ميرفت

 

چقدر بچگي خوبه

 

چه دنياي ساده اي داشتم......

 

آه....

 

..................

 

هواي پائيز غصه دارم ميكرد

 

هنوز كفن اقاجون خشك نشده بود

 

كه من امتحانام شروع شد

 

خيلي برام سخت بود

 

وضعيت تحصيليم بشدت افت كرده بود

 

بي دليل تو مدرسه تحقير ميشدم

 

و از غد گيريم گريه نميكردم

 

ولي همين برام كافي بود كه سرشكسته بودم

 

و مدام ارزو ميكردم كه برم پيش اقاجون

 

هيچوقت اون روزي كه بارون مي اومد و داشتن

 

اقاجونو ميذاشتن تو قبرو يادم نميره

 

پدر زار ميزد و نميذاشت كه اونو تو گورش بذارن

 

بقيه پدرو گرفته بودن تا پدر مانع نشه

 

از بارون متنفرم

 

از پائيز بيزارم

 

اخ......

 

..............

 

امتحانا نوبت اول شروع شد و من توي يه دنياي ديگه بودم

 

فوت اقاجون ضربه ي بدي بود برام تو اون سن و سال

 

معلم خصوي داشتم

 

يه دختر دانشجوي سگ

 

اما لعنتي مگه اين رياضي كوفتي تو مخم ميرفت

 

فقط روزهامو ميگذروندم تا مدرسه تموم بشه

 

موقع نتيجه امتحانا تو كمال ناباوري رياضيمو تجيد شدم

 

مثل آوار همه چيز رو سرم خراب شد

 

فكر ميكردم كه ديگه نميتونم درس بخونم

 

اما بازم تحمل ميكردم

 

روزهاي بدي بود....خيلي.........

 

بهمن ماه بود مهموني داشتيم

 

ماه رمضون بود و مثل هر سال كلي مهموناي آنتيك  داشتيم

 

تو دلم ذوق ميكردم از بچگيم هم عاشق مهمون بودم

 

اما وقتي جاي خالي اقاجونو  تو خونمون تو جاي هميشگيش ميديدم

 

اشك تو چشمام حلقه ميبست

 

.....اون شب كلي مهمون اومد خونمون

 

اون شب نگاه پسر عمه ام كه از من4 سال  بزرگتر بود

 

به من خيلي مهربون بود

 

همش فكر ميكردم ميخواد يه چيزي به من بگه

 

اما فقط منو نگاه ميكرد و رد ميشد

 

بعد از رفتن مهمونا

 

تا نزديكاي صبح كنار پنجره اتاقم نشسته بودم

 

و يه حس خوبي تو دلم بود

 

يه چيزي بهم ميگفت كه اون بهم علاقه داره

 

تاصبح با اين فكراي كوچولو خوابيدم

 

پدر دوباره همه رو دعوت كرد و همه دوباره فردا شبش اومدن خونمون

 

اخر شب عمم اينا رفتن

 

پسر عمم نرفت و موند گفت:من خودم با يكي ديگه ميام

 

هنوز خيلي از مهمونا نرفته بودن

 

تو دلم يه شرم كوچولو و يه ترس بود از اون

 

شب ما بچه ها نشسته بوديم فيلم ميديديم

 

و بزرگترا توي يه اتاق ديگه بودن

 

وقتي اومدم تو اشپزخونه  آب ببرم پسر عمم اومد تو اشپزخونه

 

و اومد دستمو بگيره كه من دستمو كشيدم

 

نزديك بود جيغ بكشم...صورتم گر گرفت و گوشام داشت

 

 منفجر ميشد

 

گفتم: اصلا از اين كارت خوشم نيومد بي شعور

 

اونم دستشو كشيدورفت

 

اومدم بيرون و بهش اخم كردم

 

ازش ترسيده بودم

 

يه دفعه يواشكي يه كارت پستال كه عكس دوتا

 

بچه بود روش رو گذاشت كف دستم

 

و گفت:دوستت دارم

 

كارت رو سريع كردم تو جيب شلوارم

 

و از اونجا پا شدم رفتم پيش بزرگترها

 

همش ميترسيدم ميگفتم:نكنه بياد به پدر بگه

 

با هزار تا ترس و دلهره ي بچه گونم اونا از خونمون رفتن

 

و فرداش وقتي از مدرسه اومدم

 

از اينكه نكنه يكي يه دفعه اون كارت پستال رو ببينه

 

ريز ريزش كردم

 

و از پنجره ريختم پائين

 

و يه نفس عميق كشدم......

 

تو عالم بچهگي هام بودمو نميفهميدم كه اين يعني چي

 

بعد از اون موضوع من ديگه بهش محل نميذاشتم

 

و وقتي جائي ميديدمش رومو برميگردوندم

 

اونم تو بچه گياش بود و خيلي زود فراموش كرد منو

 

نميدونم چرا اون شب بهم علاقه نشون داد

 

................

 

دنياي كوچيكي بود

 

يه وقتا كه فكر ميكنم خندم ميگيره از اون همه بچه بازي

 

..........................

 

 

 

                

 

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

فراموش نشده
 

 

هنوز هم به خوابم مي آيد

 

هنوز هم زيباست

 

و هنوز هم لبخندي بر لب دارد

 

و من هنوز در امتداد لبخندش

 

محو مي شوم

 

 

 

اينجا دختريست

 

كه براي تاريكي پیانو  مي زند

 

و براي سكوت

 

 

 

اينجا دختريست

 

كه خوب مي داند

 

 

 

كفش دوزك هاي كودكيش

 

هر روز چقدر مي دوزند

 

و هر روز

 

چقدر از اين كار خسته مي شوند.

 

 

                                        

 

کفش دوزک ک ک ک ک.........

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

خواب سياه
 

 

كلاس اول راهنمائي بودم

پدربزرگم دنيام بود

اون تمام كس من بود

بقدري دوستش داشتم كه ميخواستم هيچوقت ازش جدا نشم

اون تو اون زماني كه پدر مدام از من

بهانه ميگرفت و بخاطر نظرات خودش مدام منو

تحت فشار قرار ميداد

بهترين كسي بود كه بهش پناه ميبردم.

خونه ي منظم و خيلي خيلي خيلي با مقرراتي داشتيم

كه من ,حالم از اين نظم و اين رفتار ديكته شده ي

هر روز و شبم بهم ميخورد

شبها ساعت هشت ميخوابيدم و حاضر نبودم

كه لحظه اي بيشتر تو اون جو سنگين بنشينم...

واسه رسيدن اخر هفته ها مدام لحضه شماري ميكردم

و هر شب با پدر بزرگم تلفني صحبت ميكردم

و اون كلي قربون صدقه ام ميرفت

و بهم وعده و وعيد ميداد

كه بياي اينجا واست فلان كارو ميكنم و فلان جا ميبرمت

منم قند تو دلم اب ميشد و نميفهميدم چطوري اخر هفته شد

وقتي پيشش ميرفتم اونقدر از سر و كله اش بالا ميرفتم كه

مامان لبشو گاز ميگرفت ميگفت: بشين انقدر اذيت نكن

و پدربزرگم ميگفت: بابا جان بكن من خسته نميشم

كلي واسم خوراكي ميخريد

و من در گوشش باهاش نقشه ميكشيدم

و بعدش همگي ميرفتيم جاهائيكه ما طراحي كرده بوديم

يا هرجائيكه من دوست داشتم

.......

يادمه يه دفعه منو برد پارك

و من نشوندمش رو تاب و هولش دادم

الهي بميرم هيچوقت يادم نميره

كه من حواسم نبود كه اون دستاي قشنگشو به زنجيرها نگرفته

و با تكون من از روي تاب افتاد توي شنهاي كف پارك

و لباش خوني شد

واااااي مردم و زنده شدم

ولي وقتي بلند شد به من خنديد و گفت :عيب نداره

بعد باهم اومديم خونه

من از غرورم اون لحظه گريه نكردم

ولي وقتي اونا رفتن توي بالشتم اشك ريختم

...........روزها گذشت

چشماش كم سو شده بود و مجبور بود بياد خونه ي ما

با مادربزرگم و مامان و پدر برن ليزر چشم

تقريبا هر هفته مي اومدن خونه ي ما

و من از خدام بود كه هر روز بيان خونه ي ما و برن دكتر

چشماش رنگش عوض شد به خاطر ليزر و حاله اي از سبز

گرفته بود....

خيلي غصه اش رو ميخوردم

و از اينكه ميديدم چه دردي ميكشه

 هر بار تو خودم زجر ميكشيدم............

توي بيمارستان بستري شد و هر روز ميرفتيم ملاقاتش

پدر زورم كرده بود

 كه بايد چادر سرم باشه هر جا كه با پدر ميرم........

(هميشه هر جا ميخواستم برم با پدر و مادرم ميرفتم)!!!

اخ كه چه روزاي نفرت انگيز و تلخي بود برام,

چقدر اون روزها منو ناراحت ميكرد

چقدر دلم ميخواست منم مثل بچه ها ازاد و شاد راه برم

چه ساعتها و سالهاي سياهي كه كشيدم.....

.

.

.

دم بيمارستان چون از بچگي هم قدم بلند بود بهم اجازه ميدادن كه برم داخل ومن تو دلم ذوق ميكردم

كه نفهميدن كه من 11 سالم بيشتر نيست!

.

.

.

باورم نميشد كه اون جثه قوي و قد بلند تبديل به

يه مشت استخون شده.....

.

.

چشماش تقريبا ديگه پر از اشك نميشد

ولي مرض قند گرفته بود

و دستاش و پاهاش اونقدر باد كرده بود كه نميتونست بلند بشه

و ديگه راه بره....

دونفر بايد زير كتفاشو ميگرفتن و بلندش ميكردن

كم كم مادر بزرگم تختخوابشو اورد تو سالن

و هر روز دسته دسته مي اومدن عيادت پدر بزرگم

من براش تنقلات ميخريدم

و يواشكي دوتائي ميخورديم و كلي ميخنديديم

ميرفتم كنارش و لحافشو ميكشيدم رو خودم

و قلقلكش ميدادم

نميخواستم باور كنم كه اقا جون ديگه از پا در اومده

اونم با اينكه براش بد بود اما روزائي كه ما اونجا بوديم

از غذاهائي كه ما ميخورديم

يواشكي ميخورد و به من چشمك ميزد

مامان واسش شلوار ميدوخت و هر بار كه اونجا بوديم

بهش ميداد

و اون كلي ذوق ميكرد و ميگفت اين عروسم يه چيز ديگه است

مامان تقريبا تمام كاراي خونه اقاجون اينا رو انجام ميداد

از دكتر و دارو نگهداري گرفته تا مهمون داري هاي اونا و غذا پختن و جمع و جور كردن

پدر هم كاراي بيرون خونه و خريد و نگهداري و سرويس رفت  و امد پدر بزرگم و......

ديگه نميتونستم باهاش بيرون برم

خيلي احساس تنهائي ميكردم

تو دفترچه خاطراتم همه جا از اقاجون مينوشتم

و اگه امامزاده اي ميرفتيم

واسه سلامتيش دعا ميكردم

و سر نمازهام همش اسم اون رو لبم بود

..........

ديگه واسه همه مريضيه اقاجون عادي شده بود

و بقيه فقط براش دعا ميكردن

.

.

.

طبق معمول چهارشنبه بود

و من تو اتاقم داشتم وسايلي كه ميخواستم ببرم

 خونه اقاجون اينا رو اماده ميكردم

پدر داشت با اقاجون صحبت ميكرد

و بعدش برادرم گوشي رو گرفت و بعد مامان....

مامان از بيرون داد زد تو نمياي صحبت كني

من گفتم:نه بگو فردا ميبينمت

مامان تلفن رو قطع كرد

ومن فرداش  ساعت 7 صبح رفتم مدرسه

هوا سرد شده بود

و بچه ها كاپشن پوشيده بودن

اولاي سال تحصيلي جديد بود اما هوا سرماش مثل دي ماه  شده بود

بعد از زنگ تفريح اول

سر كلاس ,خانم رفيقي ناظم مدرسه مون اومد تو كلاس و گفت:كه اجازه ي منو گرفتن و من بايد برم خونه

درست يادم نيست سر چه درسي بود

اما معلمم اجازمو داد و من با وسايلم اومدم پائين و خوشحال بودم كه دارم ميرم خونه

وقتي اومدم تو سالن پائين ,

ديدم مامان نيست!

و دوست مامان اومده دنبالم

بهش سلام كردم

و اون گفت زود باش تند تند بيا راننده پدرت دم در منتظره

من يكم تعجب كردم

چون پدر جزئ محالات بود كه وسط درس اجازه منو ميگرفت

كه برم خونه

هيچوقت نميذاشت كه از درس جا بمونم

ولي با اين وجود باز راه افتادم

رفتم و نشستم تو ماشين

بعد كه نشستم ,گفتم: كجا داريم ميريم؟

اون گفت خونه ي مادربزرگت...

مامانت اينا اونجان.

تا اونجا سرمو چسبونده بودم به شيشه و داشتم نقشه ميكشيدم

كه با اقاجون فلان پفكو ميخورم وكلي

 خيالبافي هاي بچه گونه ي ديگه.....

......وقتي رسيديم

دوست مامان پياده نشد و

به من گفت:برو عزيزم به سلامت

منم كيفمو برداشتم

وبدون اينكه چيزي بگم ازش خداحافظي كردم

و راه افتادم

از دور ديدم در خونه اقا جون اينا شلوغه

و چند تا پسر جوون و يه عالمه مرد دم در وايستادن

من لبمو گاز گرفتم و با يه شرم بچه گونه

از بين مردا رد شدم

و اومدم تو سالن ديدم

خونه بهم ريخته اس وكسي به من توجهي نداره

تخت اقاجون نبود....

اقاجون نبود

اومدم تو اتاق ديدم همه دارن زار زار گريه ميكنن

من اومدم جلو گفتم:چي شده ؟

كسي جوابمو نداد و يه دفعه مادرجان

كه انگار گر گرفته باشه در اتاقو باز كرد و اومد منو بغل كرد

گفت:اقاجونت مرد

برو تو حياط ببينش

من اونقدر گريه كردم كه مامان با دو تا دستش فشارم ميداد

پدر و مامان حالت روحي خيلي بدي داشتن و اصلا نميشد باهاشون حرف زد.

من

ديگه اقاجون نداشتم......

اقاجون پر كشيد و منو تنهاي تنها گذاشت

توي اون يه هفته اي كه واسه مراسم اقاجون اونجا بوديم

مجبور بودم با راننده پدر برم مدرسه

يه جوون مو بور سفيد پوست

كه با اون شورولت بليزر گنده اش

 منو داداشمو ميبرد مدرسه هامون

و ظهر ها هم ما رو مي اورد خونه اقاجون اينا

يك كلمه هم حرف نميزد

من با اون چشماي شيطون اونو از اينه بغل ماشينش نگاش ميكردم

و فكر ميكردم كه اون از من خوشش مياد

من اندازه بچه اش هم نبودم!

عقلم نميرسيد كه اقاجون فوت شده و من بايد ناراحت باشم

مني كه اندازه دنيا اونقدر دوستش داشتم

ولي هنوز تو بچگيهام بودم

روزاي سخت و غم انگيزي بود برام

اونقدري برام ارزش داشت كه با اون سن كمم يك سال

واسش مشكي پوشيدم و هر هفته رفتم سر خاكش

هيچ كس نبود كه نازمو بكشه و باهام تاپ تاپ خمير بازي كنه

كسي نبود تا در گوشم شعر بخونه

...................

اون واسه هميشه رفت.

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

im with you
I'm standing on a bridge

رو پل واستادم


I'm waiting in the dark

و در تاریکی منتظر تو هستم


I thought that you'd be here by now

فکر می کردم که میای!


There's nothing but the rain

اینجا چیزی نیست جز باران


No footsteps on the ground

هیچ جای پایی روی زمین نیست


I'm listening but there's no sound
دارم گوش میدم ولی هیچ صدایی نمیاد!


Isn't anyone tryin to find me?

کسی اینجا نیست تا سعی کنه من رو پیدا کنه؟


Won't somebody come take me home

کسی نمی خواد منو به خونم ببره؟


It's a damn cold night

این شب لعنتی خیلی سرده


Trying to figure out this life

نمیتونم این زندگی رو درک کنم!


Won't you take me by the hand

نمیخوای دستام رو تو دستات بگیری؟


Take me somewhere new

منو به یه جای تازه ببر


I don't know who you are

نمی دونم که تو کی هستی؟


But I... I'm with you

اما من. . .من پیشتم


I'm with you


من پیشتم


I'm looking for a place

دنبال یه جایی می گردم


I'm searching for a face

دنبال یه چهره آشنا می گردم


Is anybody here I know

کسی اینجا هست که من بشناسمش؟


'Cause nothing's going right

چون (انگار) هیچ چیز سر جاش نیست


And everything's a mess

همه چیز اینجا درهم برهمه!


And no one likes to be alone

و هیچکس دوست نداره که تنها بمونه


Isn't anyone tryin to find me?

کسی اینجا نیست تا سعی کنه من رو پیدا منه؟


Won't somebody come take me home

کسی نمی خواد منو به خونم ببره؟


It's a damn cold night

این شب لعنتی خیلی سرده


Trying to figure out this life

نمیتونم این زندگی رو درک کنم!


Won't you take me by the hand

نمیخوای دستام رو تو دستات بگیری؟


Take me somewhere new

منو به یه جای تازه ببر


I don't know who you are

نمی دونم که تو کی هستی؟


But I... I'm with you

اما من. . .من پیشتم


I'm with yo
من پیشتم


Oh why is everything so confusing

آه، چرا همه چیز اینقدر گیج کنندست؟


Maybe I'm just out of my mind

 شاید دیوونه شدم!


Yea yea yea

آره، آره، آره. . .


It's a damn cold night

این شب لعنتی خیلی سرده


Trying to figure out this life

نمیتونم این زندگی رو درک کنم!


Won't you take

me by the han

نمیخوای دستام رو تو دستات بگیری؟


Take me somewhere new

منو به یه جای تازه ببر


I don't know who you are

نمی دونم که تو کی هستی؟

 

But I... I'm with you

اما من. . .من پیشتم


I'm with you
من پیشتم


Take me by the hand

دستام رو تو دستات بگیر


Take me somewhere new

منو به یه جای تازه ببر


I don't know who you are

نمی دونم که تو کی هستی؟


But I... I'm with you

اما من. . .من پیشتم


I'm with you


من پیشتم


Take me by the hand

دستام رو تو دستات بگیر


Take me somewhere new

منو به یه جای تازه ببر


I don't know who you are

نمی دونم که تو کی هستی؟


But I... I'm with you

اما من. . .من پیشتم


I'm with you


من پیشتم

I'm with you...


من پیشتم. . .

.

.

.

.

.

.

.

.

من هستم و این رویا!

چقدر این اهنگو دوست دارم.

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

خرابات

 

 

من خيره بر گورستاني هستم پر از سايه و سكوت......

 

سالهاست كه در خودم گمشدم......

 

نميدونم چند روزه بيرون نرفتم...

 

نميدونم چند روزه كه رنگ شهري كه

 

 توش زندگي ميكنمو به چشمم نديدم....

 

من زنداني هستم.....!

.

.

.

 

 

ديروز تو باغ بودم....

 

ساعتها كف زمين روي چمن دراز كشيده بودمو

 

 مبهوت به اسمون نگاه ميكردم.....

 

پاهام لبه ي حوض بود و دستم زير سر شانتي......

 

تو خيالم پرسه ميزدم....

 

به ياد خيلي چيزا و كسائي كه

 

يه روزي باهاشون هزار تا خاطره داشتم......

 

نميدونم چرا دلم اينقدر گرفته....

 

درست زمانيكه اينجوري ميشم

 

 قفسه سينم سنگين ميشه و

 

 خواب مياد تو چشمام....

 

اخ ......

 

چشمام بسته بود و اشك توش ميلغزيد و

 

سر ميخورد رو صورت شانتي.....

 

لاك سياهامو با ناخن كندم و سرمو ميكوبيدم به زمين ......

 

باز خل شده بودم......

 

پدر از راه رسيد  و در باغو بست......

 

ماشينشو پارك كرد و داشت

 

 با اون كفشهاي سياش بطرف من ميومد....

 

من چشمامو بستم و

 

 خواستم بگم كه من خوابم و متوجه اوضاعم نشه....

 

اونم اومد بالاي سرم وايستاد

 

بعد از كمي مكث,,,

 

رفت..........!

 

داشتم با زير چشمي نگاه ميكردم كه رفت ....

 

اون رفت و من داشتم از ضعف بدني بالا مي اوردم....

 

هوا داشت تاريك ميشد

 

 و

 

 هيچكس نيومد

 

 منو صدا كنه كه برم تو....

 

ميترسيدم از تنهائي...

 

بلند كه شدم ديدم پشت سرم شكسته و چمنا خونيه....

 

دست كردم تو موهام ديدم خيسه خيسه .....

 

حس بدي نبود برام....

 

هركسي جاي من بود اين حساي نجس براش بد نميشد!!!!

 

نميدونم چند ساعت گريه كرده بودم...

 

ولي فقط همينو فهميدم

 

كه چشمام داشت از سوزش كور ميشد.....

 

رفتم حموم غسل كردم

 

 خودمو اب كشيدم

 

 وضو گرفتم و

 

تو اتاقم نماز خوندم....

 

نميدونم هركسي اگه منو ببينه ميگه اين ديوونه است....

 

اما من خودمم....

 

همينجا.....

 

كسي منو نميبينه...

 

كسي منو نميفهمه.....

 

چرا بايد اينجوري باشه!

 

هيچكس حتي فكرش رو هم نميتونه بكنه

 

 كه دختري به سن و سال من تو خونه اش حبس شده......

 

آه....

 

از چي ميشه نوشت......!

 

مگه ميشه كسي پيدا نشه و اين سوالها رو از من نكنه....

 

براي خودم متاسفم.

 

 

 

        www.deadme.blogfa.com 

 

 

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

صورتک

 

شنبه 2. 10. 80 ساعت 10 زنگ زبان فارسي

داره برف مياد...برف تند و ريز....خانوم خليلي داره مثل

خلا درس ميده و همه دارن برفو نگاه ميكنن..

منم دارم طبق معمول مينويسمو خاطره هامو ثبت ميكنم....

بغضي تو گلومه كه با هزاران اشك هم التيام پيدا نميكنه

هي اونجا رو تو خيابون اصلي يه ماشينه ليز خورد...

اخ جون همه كلاسو بهم ريختن...

خانوم مشيري با اون كفشاي كج و كوله اش  اومده دم كلاس كه ما رو ساكت كنه! ....

.اما خود خانوم خليلي هم پشت پنجره اس!!!!

همه بچه ها دارن حرف ميزنن و ميخندن

خانوم فتاحيه سگ اومد....

يكي از بچه ها داد زد خانوم فتاحي تعطيلمون كن بريم خونه....

شوفاژهاي كلاس هم خرابه داريم يخ ميزنيم

گفت:بي خود بشينيد سر درستون

خانوم خليليه شل و ول اومد جلو گفت:درسشون تمومه

نيم ساعت ديگه هم جلسه اس

بذاريد برن

خانوم فتاحي گفت:بريد

منم معطل نكردم و با سارا و افسانه و پريا و مونا

راه افتادم

اونا بين راه ازم جدا شدن

تو راه يه پسره غول گوله برفه سنگين از پشت زد

تو سرم و كيفم شوت شد تو خيابون و خودم

با  صورت خيلي محكم افتادم تو برف

كه از  دماغم خون فواره زد بيرون

(كه برفها قرمز قرمز شد)

چندشم شد

پسره فرار كرد

 من از درد فقط گريه ميكردم ....

با كمك مردم از زمين بلند شدم

و با شال گردنم بينيمو گرفتم

تا خونه از درد داشتم ميمردم

دم اسانسور

وايستاده بودم

 

كيفمو انداختم تو خونه و بعد با مامان رفتيم دكتر

از درد ميخواستم جيغ بزنم

 

..............

امروز برفها يخ زدن!

اتاقم سردتر شده......

مدرسه ها رو تعطيل كردن

بلوك خلوته خلوته

بيشتر دوستام رفتن مسافرت

هواي شهر مرده اس

امروز راديو اعلام كرد هزاران هزار پرنده

براي الودگي هوا و سرما از شهر رفتن!!

ماشينا به سختي روشن ميشه

تلويزيون ميگه تا چند روز مدرسه ها تعطيله

پدر ميگفت:ميريم اصفهان, تو اين چند روز مسافرت

منو برادرم پريديم بالا

پريديم وسايلامونو جمع كرديم

پدر گفت:فردا صبح حركت ميكنيم

منم اومدم تو اتاقمو با اهنگ شازده خانوم ساعتها پيانو زدم

از خوشحاليم

نميدونستم امشب خونه هست يا نه

ولي وقتي صداي اهنگ اي بداد من رسيده طبق معمول هر شب

تو گوشم پيچيد

فهميدم كه اومده

داشتم با اهنگ شازده خانوم خيال بافي ميكردم

امدم پنجره رو تا ته باز كردم

دولا شدم سرمو تا كمر دولا كردم به پنجره بالا

و دزدكي مثلا اتاقشو ديدم

اخ دلم اروم شد

يه تكيه گاه امن بالاي سرم بود

......

 

شبا دوتا پتو ميندازم روم

نميدونم مردم بيچاره تو اين سرما چيكار ميكنن

ميگن هوا سردترم ميشه چند روز ديگه!

فكر كنم تا تولد من همه چيز قنديل ببنده....

همسايه هامون نيستن

فقط ما هستيم تو بلوك

 3روز اصفهان بوديم

امروز كه اومديم خونه ديديم كه پنجره ها يخ زدند

صبح ميخوام برم پائين بلوك

تو اصفهان مدام تحت فشار بودم

اونجا زده بود به سرم كه خودمو گم و گور كنم

پدرمدام از من بهانه تراشي ميكرد و اشك منو در مي اورد

هيچ راهي نداشتم كه جلوش وايستم

حالم داشت بهم ميخورد

دلم ميخواد يه اري كنم كه ديگه انقدر تحت فشار نباشم

تو وان حموم ساعتها خوابيده بودم

كه مامان گفت بيا بيرون نفست ميگيره

به حرفش گوش نكردم

و رو دستم تيغ كشيدم

و تمومه كاشي هاي حموم نجس شد

دلم خنك شد

بعد ش اومدم جلو اينه

و موهامو قيچي كردم

وقتي اومدم خودمو خشك كردم

چادر مشكي مو پاره كردم و خيالم راحت شد

كه ديگه نميشه سرم كنم

 و زور بالا سرم نيست از اين به بعد

همينطور كه اشك از چشمام مي اومد مينوشتم

قفسه سينم داشت از درد ميتركيد

دارم دق ميكنم....

دوهفته اس كه افسردگي گرفتم

وضع تحصيليم بشدت افت كرده

 

..........

ساعت سه نيمه شبه

چراغ خوابم روشنه

دارم مينويسم

همه جا تاريكه

هميشه دنيا برام تاريكه

چقدر از تاريكي ميترسم........

 

 

 

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

ديوار
 

 دیوار دیوار....

    

من بزرگترين سوالم

 

كه تا ا مروز بي جوابم

 

ميدونستم

 

كه خيلي زود باز به گذشته تاريكم

 

 بوسه ميزنم

 

من باز شكستم....آه...................

 

خدايا من لايق اينهمه بدي نيستم

 

گناه من چيه؟چرامن؟

 

تازه داشت يادم ميرفت تازه داشتم

 

 مثل پاكي هام ميشدم

 

منو تسخير كردن

 

دلم داره ميتركه

 

من مگه آدم نيستم

 

ميدونستم كه دارم خودمو گول ميزنم

 

با اسمي كه رو خودم تو عيد گذاشتم

 

(من زنده ام)!!!!

 

نه

 

نه نه

 

من به روزها و ساعتهاي سياهم

 

دوباره برگشتم

 

همه چي دوباره سياه شده

 

من شدم هموني كه بودم

 

مدتي نبودم

 

فكر ميكردم

 

ميشه بازم سپيد بود

 

 و گذشته ها و تاريكي ها رو ريخت دور

 

اما

 

نه.......

 

نشد....نشد....نشد

 

يعني نذاشتن

 

و وضع از قبل هم بدتر شد

 

بوي نفرت باز اومد تو وجود اين ادماي

 

سنگدل

 

و دخترك وجود منو كتك زدند

 

اشكاي چشماشو هر ساعت سرازير كردن

 

و قلب كوچولوشو با چنگال دروغ

 

از سينه كندن

 

داد ميزنم

 

واسه خودم ميخونم:

 

رهايم كن

 

تنهائي خوشتر است

 

بگذار در تنهائيم به يادت خوش كنم

 

تو هم به كوچه نيانديش

 

پشت ان پنجره خبري نيست!

 

نه

 

ديگر از من خبري نيست

 

امروز كه بگذرد

 

فردا

 

تمام روزنامه ها خواهند نوشت:

 

دختري به وسعت اسمانها چشمانش را

 

به تمام كساني كه دوستش داشتند هديه كرد

 

تا براي مردنش گريه كنند.

 

  


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

زندگی
حذف شد


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

دوده
 

 

 

خاطراتمو گاز ميگيرم....چشمامو ميسوزونم ....!

 

غرق شدم تو قصه هام....

 

خارج از انديشه هاي حالم.....

 

تنها من هستم و من

 

دور از شهر....

 

دور از هياهو....

 

دور از زندگي.....

 

يه روز خيلي سرد مردم...............................

 

روزي كه ماه گريه ميكرد.....

 

خورشيد رخت عذا به تن كرده بود....

 

ستاره ها خاموش شدند.....

 

اسمون اتيش گرفت...

 

برفها يخ زدند...

 

دنيا پيش چشمام تيره و تار شد....

 

وقتي بغض تو گلوم فشارم داد..

 

ياس هاي تو باغچه خشكيدند....

 

خيابونا تاريك شدند...

 

عروسكام رخت سياه تن كردند....

 

وقتي زير عينك سياه اشك ميريختم...........

 

وقتي حرفامو تو كاغذ مينوشتم

 

 و مينداختم تو بطري شيشه اي

 

 و انتظار دريا ميكشيدم!تا دريا

 

بخونش.....

 

واي تنها بودم...............

 

تنهام....

 

خيلي تنها....

 

تمام رويا هام يه خواب بود.....

.

تمام ارزوهام يه سراب................

 

زندگي نكردم

 

من شكنجه شدم....

 

من عذاب كشيدم......

 

من نفهميدم كه مردم.....

 

من به اوني كه ميخواستم نرسيدم....

 

سهم من از زندگيم فقط اون بود

 

كسي كه هيچوقت نفهميد فاصله ي ما يك سقف بود

 

اوني كه نميدونست من همسايشم

 

واي........اون نميدونست من كيم....

 

.اون نميدونست زير سقف اتاقش يكي داره واسش زار ميزنه..

 

.از لاي پرده هاي شيشه اي دنياي من, منو صدا نكرد.....

 

واي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

 

  دارم ميسوزم دارم گر

 

 ميگيرم كه هرگز نفهميد منو نميشناخت.....

 

.منو

 

نميشناخت!.....نميدونست من اونجا زندگي

 

ميكنم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نميدونست من دارم واسش نفس ميكشم تا يخ نزنم.....

 

عشق من ....دنياي كوچيكم......اون تمومه دنيام بود

 

تمام زندگيه رويا ئيه من......

 

افس______________________وس!!!!!!

 

من موندم و خودم و مثل هميشه تنهائي و دردي كه منو كشت.

 

غرق شدم تو ارزوهامو ناكام موندم.......

 

هيچوقت تو زندگيم احساس خوشبختي نكردم....

 

بدترين دوران زندگيم نوجوونيم بود...

 

اخ كه من تو اون سالها فقط خودم فهميدم

 

 كه درداي يه دختر چقدر زياده.....

 

هيچكس دركم نكرد....

 

كسي دوستم نداشت......

 

روياهام سركوب شد..........

 

من له شدم تو خودم

 

من صدام در نيومد.....

 

من داد نزدم............................

 

كسي به من اجازه نداد كه داد بزنم......

 

تو سربازخونه كسي حق نداشت حرف بزنه....

 

روزي كه تو قصر پدر زنداني شدم...

 

اخ من شكستم

 

 اخ  خ خ خ خ خ يه بي پدر و مادر منو سياه كرد

 

اوني كه منو تباه كرد....

 

منو تو خودم شكست

 

منو كشت

 

غرورمو تو خودم فشار داد


من هيچوقت نميتونم بگم

 

 كه چي به سرم اومد بعد از اون ستمگر...

 

.اون سياه بد نام....

 

.تو ذهنم هميشه يه ملعون به تمام معناست

 

 تا قيامت....

 

.نميتونم ببخشمش.....نميتونم ازش بنويسم......

 

 بعد از اومدن اون سياه بدنام دنيام

 

 براي هميشه تاريك شد

 

حيام اجازه نميده.

 

 

 

 

 

 

باور كنم يا نكنم قصه به

 

 انتها رسيد.....اونجا شهر خونيه...

 

جائيكه بايد

 شهر من بود...من به اونجا تعلق نداشتم...

 

من تنها بودم اون شب...من

 

 دلم براي خودم ميسوخت....

 

براي قلبم كه داشت اتيش ميگرفت

 

ميخواستم بميرم.....من پاك بودم....

 

من پاك هستم.

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

شكستني
حذف شد


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

قدم در کره ی سرد

 

 

 

.....روزی که برای اولین بار گریه کردم و همه

 خندیدند .....

 

۱۸/۱۱/سالی که قدم در این شکنجه گاه

 گذاشتم

 

www.deadme.blogfa.com

I love death……

 

Nothing else life..

 

Smallest word is I,d

 

And big name is die

 

The leaves of memories will fall softly…

 

I wanted was sum one  who care me all

 

…..

 

I wanted was sum who ‘d be there for

 

me all

 

I ever wanted was sum one who’d be

 

true all

 

I’m crying ….

 

Join me in death

 

Won’t you die tonight for birthday me

 

Happy birthday for

 

me….18/11

 

Eny body else for me

 

I’m crying

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

نقطه صفر سرنوشتم
 

 

 

نميدونم

نبودم....يا..........................بودم!

اخ

سرد بود...

خيلي سرد بود!!

من بودم,

شانتي بود,

پيانو بود,

تاريكي بود,

بي كسي بود,

تنهائي بود,

غم بود,

بوي نفرت بود,

تار عنكبوت بود گوشه ي دلم,

دلم گرفته بود

اره

دلم خيلي گرفته بود

گريه ام گرفت.................

ميخوام بگم

از اين چند وقتي كه گذشت

از خاطره هام

از قصه هام

از دردام

 

از اون هفته.....اون شب سياه....اون ساعت تاريك

.

.

 

پاهامو بغل كرده بودمو گوشه اتاقم كز كرده بودم

داشتم اشك ميريختمو

ناخن هامو به هم ميمالوندم

چشمم تار ميديد همه جارو

يه دردي از تو سرم شروع ميشد ميومد تو گلوم

نفس هام داشت كند ميزد

موهاي سرم ريخته بود تو چشمم,,,

بوي دود گرفته بود هر تارش

داشتم كاغذ ميسوزوندم

نوك موهام گرفت به اتيش و سوخت.....

از چشمام اشك اومد و ريخت رو صورت شانتي

 وصورت كوچولوش خيس شد

رودستم يه يادگاري بود....!

جاي يه خاطره دور

اثر يه عشق كهنه

اخ كه دارم ديوونه ميشم

مچ بند سيامو در ميارم

جاي زخم قديمي مو ميبوسم

ميسوزه.....اه....دردم اومد

جاش هنوزم درد ميكنه

چند تا خط خطيه بچه گونه!

چند تا نقطه ي سياه و يه حس مرده ه ه ه....

هنوزم منو ميبره به چندين سال پيش

به همون غروب سياه

 به همون روزي كه

 رو دستم

نقاشي زخم كردم و دفتر هامو با مداد سياه كردم

شانتي نشسته رو پاهام

نميخوام چشمامو ببينه......

اخ از چي بگم

از اون داريوشي كه سالهاست تو گوشم ميخونه

عروسك

 قصه ي

 من

 سوختن

 من

ساختنمه.........

اين

 سايه ي

 هميشگي

 مرگه!!!!!!!!!

 كه

 دنبال

منه..............

از اون ستاري كه سلامش مجنونم ميكنه

و ساعتها تو گورم سرگردون ميشم

از زمين بگم يا از زمان يا از يك دل مهربان

از خاطراتي كه با اون در زير بارون خيس شدو تاريكي بر اون دامن زد!

از اون درختي كه هيچوقت نتونستم روش يادگاري بنويسم!

از كوچه اي كه ارزوم بود توش قدم بزنمو هيچوقت فرصت نشد تا ازش عبور كنم!

از تيزي بگم....از تيغ بگم....از خون...تاريكي....سياهي...مرگ........................!

از اون روزي كه داشتم ميمردمو كسي صدامو نشنيد.....‍‍‍!!!!

.

.

.

از 7 سال پيش.....

!

ديوار هاي خونه رو داريم رنگ ميكنيم

اخه 17 روز ديگه تولدمه

پدر ميخواد يه مهموني بگيره

من تو اتاقم دارم اهنگ خوابهاي طلائي رو ميزنم

.

.

.

هوا سرد شده

امروز مدرسه ها تعطيل شده

برف همه جارو سفيد كرده

ميخوام برم پائين تو برفا گريه كنم

تا اب بشن از داغيه اشكام....

امروز خورشيد تو اسمون نيست

بدون چتر و سر پناه بي هيچ تحرك و حسي

وسط برفا نشستم

و با نفسام دارم دستامو گرم ميكنم

لباسام خيس شده

چشمام خيس.....

ميخوابم تو برف

چشمامو ميبندم.......................................................

دلم تنگ شده

واسه اوني كه زندگيه منه

دلم براش خيلي تنگ شده.....

اون كسي كه هيچوقت نميدونه

كه عاشقشم

خيلي دوستت دارم

چشم خاكستريه من............

ساعتها تو اتاقم برات گريه ميكنم

نميدوني كه من تو خونه زندانيم

نميدوني كه واست هر كاري بگي ميكنم

من نميخوام مال هيشكي بشي

خدايا

منو دوست داره؟تا حالا منو ديده؟

خدايا

حاضرم بميرم و اون چيزيش نشه...

اخ خدايا

دلم داره كنده ميشه

دلم ميخواد ببينمش

واي..................خيلي دوستت دارم........

...........

چشمامو كه باز كردم

خيلي گريه كرده بودم......نفسم در نميومد

ميخواستم يه نشونه باشه روتنم

يه تنديس از يه عشق جاودانه

يه اثر كه بعدا بهش بگم چقدر دوستش داشتم

يه يادگاري حتي اگه بهش نرسيدم.......

..............تو جيبم يه چاقو بود

با اون تيزيه سرش....رو دستم چند تا خط كشيدم

كه خودم ميدونم اونا چيه

طوري كشيدم كه هميشه جاش بمونه

ولي چنان كشيدم كه دستم خونش برفا رو قرمز كرد

داشتم از حال ميرفتم

ولي تو دلم  خوشحال بودم

به خاطر اوني كه زندگيمه.....

دستامو با شالم گره زدم

و كلاه كاپشنمو كردم تو سرم

كه موهام مثل چتر از زيرش ريخت بيرون

نميتونستم

از تو برفا بلند شم

حس كردم سرم داره گيج ميره

ولي با يه بدبختي كشون كشون اومدم

و

با چشمام پنجره اتاقشو ديدم

كه تا ته باز بود

باز شعر عروسك قصه ي من تمامه محوطه رو پر كرده بود

داشتم براش ديوونه ميشدم

دلم ميخواست

بياد پشت پنجره و منو ببينه

اما نيومد

زخم دستمو بوسيدم

اومدم  خونه

دراز كشيدم رو تختم و از سوزش دستم از حال رفتم

.

.

.

دفترمو ميبندم

دلم ميخواد بميرم

خاطره هام زجرم ميده

كسي نبود تا بفهمه منو ....كسي نيومد كه صدا كنه منو.....

كسي دستاي سردمو نگرفت.....

     www.deadme.blogfa.com

 

نفرين به اين سرنوشت

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

یخ زده ام دیگر
        

                     www.deadme.blogfa.com

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

سياه پوش

 

 

سالگرد مردنم تسليت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

از دست عزيزان چه بگويم

 

گله اي نيست

 

گله اي نيست

 

گر هم گله اي هست

 

دگر حوصله اي نيست

 

.
.
.
جغد ميخواند

 

در گوشم هزاران فرياد است

 

در دلم هزاران غم..

 

تسليت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دل ساده ام

 

چند ساله كه زير خاكي؟؟!!

 

كي به دادت رسيد!

 

كي صداتو شنيد!

 

سالگرد مردنمو اشك مي ريزم

 

چشمامو ميبندم

 

زمزمه ميكنم و پيانو ميزنم

 

با دستاي كبودم مينوازم

 

چه غم كه در دل اين برجهاي سيماني

 

 ز باغ و باغچه دورم

 

در اين اتاق صبور,......

 

همين درخت پر ازبرگ تازه و نغز

 

كه قاب پنجره ام را

 

تمام پوشانده است

 

به چشم من باغي است

 

خودم را جمع و جور ميكنم و در قبر تاريكم

 

باز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

..............مي گريم...........................

 

ده دی با تمومه غصه هاش گذشت.......................................

 

 

                            www.deadme.blogfa.com

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

دیگر شب شده است
 

 

دیگر چه فرقی می کند چشمه ای خشک باشم

 

یا سرابی.....

 

مهم نیست که هستم یا نیستم

 

اصلا دیگر هست ها و نیست ها برایم فرقی نمی کند...

 

باور بودن هم گرچه در من یخ زده

 

اما مرگش برایم قابل هضم تر است

 

شاید به مترسک دل بستم

 

شاید سیاهی را پر رنگ تر کردم

 

قصه ها امتداد دارند در من

 

شبها خواب در چشمانم نور بیشتری دارد

 

کودک ارزوهایم هم که مدتهاست که با من قهر کرده است

 

نمیدانم

 

به کجا میروم

 

ساکن حس بدی هستم

 

که جز سرطان درد برایم چیزی باقی نگذاشته است

 

سردم است

 

گویا این سردی هیچوقت گرم نمی شود

 

هیچ تازگی در دلم نیست

 

زیبا است شرم کودکانه ام بر افتاب لب پنجره

 

غم بر افکارم سایه می افکند

 

تاریکی صدایم میزند

 

اخ............

 

سردم است!

 

    www.deadme.blogfa.com

 

 

 ایدی قبلیم حک شد....این ایدی جدید منه...

deadme2009@yahoo.com


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

به كدامين گناه

  

 

به پائيز كه ميرسم نفس كم ميارم,

 

وقتي كم كم به دي ماه نزديك ميشم دلم ميخواد

 

زمان از حركت وايسته...

 

 

دوست دارم تمومه اسمونا واسه دلم اشك بريزه....

 

هيچ وقت,

 

دوست ندارم دهم دي بشه نميخوام يادم بياد

 

 كه چي سرم اومده اونروز....

 

قلبم داره بد جوري تير ميكشه نميدونم چمه امشب ,

 

كه دارم مثل ديوونه ها گريه

 

ميكنم ديگه به چه چيزي ميشه دل خوش كرد....!! وقتي باد,,,,

 

 شيشه ي تمامه

 

اتاقمو شكسته..وقتي كسي حرف منو نميفهمه,

 

وقتي روي سخن همه من هستم و هر روز تو خودم ميشكنم....

 

وقتي,

 

نزديكترين كسم منو ميرنجونه.....وقتي دركم نميكنه...وقتي سرم

 

 دادميكشه...

 

وقتي بيخودي از من بهانه تراشي ميكنه...وقتي منو مسخره ميكنه....

 

وقتي نگاه منو نميفهمه .... دوستم نداره....وقتي دوستي ندارم.....

 

از ترحم بيزلرم...از دوستي خاله خرسه متنفرم...

 

هيچوقت,

 

نخواستم حرفامو كسي بفهمه....

 

هيچكس گريه هاي شبونه منونديده...

 

هيچكس گريه هاي دلمو نشنيده.....دلم گرفته..

 

من هميشه دلم ميگيره....

 

وقتي به خودم نگاه ميكنم بيشتر گريه ام ميگيره..

 

دلم واسه خودم ميسوزه...دلم واسه اون كودكيم ميسوزه...

 

دلم واسه خود بدبختم ميسوزه...

 

دلم واسه قلبم ميسوزه...دلم واسه چهره تو هم رفتم ميسوزه...

 

ظاهرم هيچوقت مثل ادماي شاد نبود...

 

يعني از اون سال لعنتي به بعد شدم يه مجسمه ي درد

 

 كه فقط ميشكنه...

 

.به خدا من هميشه چشمام خيسه...

 

تا حالا نشده كه بتونم

 

 دوست داشتن حقيقيمو درست به  يكي ابراز كنم

 

ولي تو دلم هيچي نيست....

 

ميخوام با يكي حرف بزنم..

 

ميخوام با يكي درد و دل كنم...

 

دلم ميخواد سر رو شونه ي يكي بذارم و زار بزنم....

 

دلم ميخواد از اين زندون بيام بيرون....

 

دلم گرفته...

 

چرا بايد هميشه لاك مشكي رو ناخنام باشه...

 

چرا اون ناخنهاي شكنجه ديدمو نبايد كسي ببينه...

 

 لباس مشكي تا كي...؟

 

چرا بايد به دستام مچ بند سياه باشه!!

 

چرا سياه چرا همش سياه چرا سيا ه سيا ه

 

سيا ه سيااااااااااااااااااااه  ..................!!!!!!!!!!!!

 

چرا كسي نبايد اون مچ دستاي زخميمو ببينه.....

 

تا كي بايد موهامو بريزم رو چشمام تا تو خيابون

 

پسراي هرزه به خاطر زيبائي چشمام بهم گير ندند...

 

چرا نميخوام چشمامو كسي ببينه...

 

چرا تو چشمام يه دنيا حرفه كه نبايد كسي بدونه...

 

چرا پيانو چرا اهنگ چرا نت چرا دفتر چرا نوشتن چرا پست

 

كردن خاطره هام به وبم چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

 

خاطررررررررررررررررررررره...؟ااخه منم ادمم...

 

تا كي سياه پوش..!

 

تا كي درد...

 

اخ دارم ميتركم از غصه...

 

من يه تكيه گاه ميخوام....

 

قلبم ميسوزه...

 

معدم درد گرفته ميرم يه شيشه شربت معده

 

بخورم و شايد بعدش خودكشي شايد قرص شايد تيغ...

 

شايد ايندفعه

 

 طناب!!!!

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

بوی تعفن
 

شب شده بود

 

داشتم با موهام بازی میکردم

 

چراغای خونه خاموش شد

 

چشمام دیگه نمیدید

 

همه جا تاریک بود

 

دستام نمیدونم چرا میلرزید

 

دلم گرفته بود باز

 

همه جا بوی مرده داد دوباره

 

دلم میخواست برم بیرون تو باغ قدم بزنم

 

اما میترسیدم

 

همه خواب بودن

 

دلم میخواست برم بیرون تو خیابون

 

با ارامش راننگی کنم

 

دوست داشتم اهنگ

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست رو گوش بدم

 

و با صداش

 

 جیغ بکشم...

 

حالت روحیم مناسب نبود

 

دستام بیشتر میلرزید

 

پاهام سست شده بود

 

خوابم نمیرفت

 

چراغ خوابمو خاموش کردم

 

رو تختم بر عکس خوابیدم..

 

شانتی رو بغل کردم

 

واسش لباسهای نو خریده بودم

 

خیلی ناز شده بود

 

یک ساعتی گذشت

 

....

 

شانتی خوابش رفت

 

من نتونستم بخوابم

 

رفتم پائین از یخچال یه قوطی باواریا برداشتم

 

و یه نفس خوردم

 

اخه ارومم میکنه

 

 نمیدونم چرا ولی من با خوردنش یه جوری میشم

 

گرسنم بود از دیشب هیچی نخورده بودم

 

(مامان میگه خیلی ضعیف شدی)

 

اومدم تو اتاقم

 

کامپیوترمو روشن کردم

 

دیدم  در سی دی رام خراب شده

 

در اوردمش و درستش کردم

 

اومدم درشو جا بندازم

 

گرفت به زیرش و دستم پاره شد

 

خون ریخت رو لباسم

 

جیغ کشیدم

 

پدر اومد تو اتاقم

 

 و سراسیمه منو برد بیمارستان

 

فقط گریه کردم

 

دستم داشت کنده میشد

 

اونجا دکتره گفت زخمش خیلی عمیقه

 

بخیه میخواد

 

مامان فقط اشک میریخت و به من میگفت نترس

 

و اون دکتره

 

یه امپول بی حسی زد بعد یه امپول کزاز

 

دستمو با پونزده تا بخیه کوک زد و من از حال رفتم

 

پدر منو بغل کرد و اورد خونه

 

خوابوند رو تختم

 

دو سه ساعتی دردش کمتر بود وقتی اثر اون

 

امپوله رفت تازه دردش شروع شد

 

که من با گریه هام پدر و مامانو کشتم

 

......خیلی هفته ی بدی بود

 

از اون بدتر اینکه تو خیابون یکی از پشت زد به ماشینم

 

و صندوق عقب ماشینم تا صندلی جمع شد

 

میخواستم همون جا برم خودمو بندازم تو اتوبان زیر ماشینا

 

تحملم تموم شده بود

 

میدونم که خیلی بدبختم

 

هیچ شادی واسه من وجود نداره

    www.deadme.blogfa.com

زندگی مرده

 

من مردم

 

جهان مرده

 

همه جا نفرته برام

 

خدا منو نمیبینه

 

همه ی بدبختی های عالم باید سر من بیاد اخه...

 

امروز که از خواب بیدار شدم

 

دیدم چشمام واسم عزاداری کرده!!!!!

 

 

 

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

لجنزار
              

               www.deadme.blogfa.com

 

من اسیر این  قفل سکوتم....

خسته ام از این بی عدالتی...


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

دور افتاده

 

در به در هميشگي كولي صد ساله منم

 

خاك تمام جاده هاست جامه ي كهنه ي تنم

 

هزار راه رفته ام

 

هزار زخم خورده ام...

 

تا تو مرا زنده كني هزار بار مرده ام

 

هزار بار مرده ام........!

 

يادمه گريه ميكردم و ازم جداش ميكردن.....

 

يادمه مامان مثل من

 

 گريه ميكردو دستمو ميبوسيد

 

يادمه موهاي سرمو

 

 ميكندمو ازم دورش ميكردن

 

يادمه تو خاك غلط ميزدمو

 

 دورتر و دورتر ميشد

 

انقدر ازم دور شد

 

 كه ديگه چشمم نتونست ببينه

 

گلوم درد گرفت...

 

تب كردمو ساعتها زير سرم بودم

 

پدر واسم پرستار گرفت

 

گفت :

 

تو نبايد به يه حيوون انقدر عادت كني

 

اون فقط يه اردك بود

 

اصلا همش تقصير اون

 

عموته كه اوردش واسه تو

 

همونجا اگه تو خونش نگهش ميداشت

 

تو اينجوري نميشدي

 

غصه خوردم

 

ناراحت شدم

 

باز و باز گريه كردم....

 

اما اونو از خونه بردن تا من ديگه بيشتر

 

 از اينا بهش عادت نكنم

 

اخه مي اوردمش

 

 تو اتاقم

 

براش شعر ميخوندم

 

با شانتي شده بودن دوتا دوست خوب واسه من

 

مينشستمو واسش

 

اهنگ ميزدم

 

ديگه اتاقم بوي مرده نميداد....!!!!!

 

حس ميكردم يكي تو اتاقم هست كه جون داره.....!!!!!!!

 

شانتي ديگه غريبانه نگام نميكرد....

 

اونم خوشحال بود كه من حال و هوام داره عوض ميشه

 

خوب ميشه

 

واي ....

 

ديگه دارم مريض ميشم

 

تمام دلخوشي هام

 

رفته.....

 

من واسش كنار شانتي تخت درست كرده بودمو

 

 باهاش بازي ميكردم

 

اون شده بود همه ي سرگرمي من

 

اون بعد از شانتي شده بود همه ي دنياي من

 

عمو اونو واسه اينكه

 

من به چيزاي ديگه فكر نكنم برام اورده بود

 

اخ كه داغون شدم...

.

پدر به عمو گفت:

 

نبايد بيشتر اين اردكه اينجا بمونه

 

ميترسم يه وقت اين اردكه يه چيزيش بشه

 

 وباز اين دختره يه كاري دست خودش بده

 

اون خيلي حساس و دل رحمه

 

هر اتفاقي ممنكه واسش بيافته

 

پدر اينو گفت و بابي اردك كوچولوي منو

 

 داد به باغبون خونه و اون رفت...

 

دلم گرفت....

 

نشستم رو زمين باغ و زار زار گريه كردم

 

مامان ميگه تو دلت مثل گنجيشك ميمونه

 

ميگه تو دلت كوچيكه

 

تو دلت نازك و مهربونه

 

ميگه توهنوز كوچيكي...تو هنورز بچه اي!

 

واي ....ي ي ي ي ي

 

من به اون اردكه عادت كرده بودم

 

من اونو خيلي دوست داشتم

 

شانتي تازه داشت بهش عادت ميكرد

 

تازه داشتم فراموش ميكردم كه تنهام

 

اين اخه مگه ميشه زندگي

 

اين كه اسمش زندگي نيست

 

دارم خفه ميشم

 

از اين همه بدي

 

خدايا چرا منو نميبيني

 

چرا كسي دركم نميكنه

 

دلم طاقت نداره

 

هيچ دلخوشي تو زندگيم ديگه ندارم

 

خدايا چرا با من اينجوري ميكني...

 

همين كه ميام به به چيز عادت كنم

 

ازم جداش ميكنن

 

دارم له ميشم

 

دارم ذره ذره اب ميشم دوباره

 

نتونستم بيدار بمونم

 

از وقتي كه بردنش نتونستم بخوابم

 

به زور چشمامو بستم...

 

اشك بالشمو خيس كرد

 

بيدار شدم...

 

شب شده بود..

 

اخ كه همه زندگيم شده خواب....

 

دارم ديوونه ميشم

 

ديگه نميتونم خدايا ديگه نميتونم

 

خسته شدم

 

دلم از اين زمونه گرفته

 

همه دارن ميميرن

 

همه دارن ميرن

 

همه جا بوي نفرت ميده

 

همه چيز بوي دورنگي ميده

 

اون بيابوني كه من ارزوشو داشتم

 

اون خونه درختي كه ارزوي بچگيم بود

 

اخ كه من هنوز دلم بچگيمو ميخواد

 

هر شب خواب ميبينم كه تو اون خونه درختي هستم

 

من خيلي بچگي رو دوست دارم

 

من تو ارزوهام گم شدم

 

من تو روياهام غرق شدم..

 

اخه تو فكر و خيالم ديگه چيزائي

 

 كه دوست دارم ازم جدا نميكنندش....

 

من مدتهاست كه رنگ شهري كه توش زندگي ميكنم رو نديدم

 

مدتهاست كه تو خونه هستم

 

مدتهاست كه دور افتاده ام.........!

 

باز زنداني شدم

 

باز حبس شدم تو اتاق سرخم.....

 

من دلم هوا ميخواد

 

من دلم نفس ميخواد

 

انگار هيچكس منو نميبينه...

 

من تو قصه هام گم شدم

 

امروز هم اشك ميريزم به پهناي صورتم

 

و با بغض گلوم ميخونم:

 

سقوط من در خودمه.......!

 

سقوط ما مثل منه

 

مرگ روزهاي بچگي

 

از روز به شب رسيدنه

 

.......تقصير اين قصه ها بود

 

تقصير اين قصه ها بود.........

 

تقصير اين.......................... قصه هااااااااااااااااااا بود.

 

              www.deadme.blogfa.com

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

در ارزوي قيامت

 

امروز كه از درد و دوري هواي زندگي

 به خودم پيچيدم

يك لحظه.....

اشكهام مثل بارون از چشمام جاري شد

 و دوباره مردم....

يادم اومد

 سالها پيش بود كه, با زندگي

 خداحافظي كردم

و مرگ ..

 دستامو از زمين سخت گرفت

 و بلندم كرد

ومن به خونه ي ارزوهام رفتم

الانم دارم از خونه ام,

از لابه لاي ديوارهاي ساكتش نفس... ميكشم

فقط اينجاست كه بوي ازادي ميده

من اين سكوتو ميپرستم

زندگي...

مدتهاست منو  طرد كرده

اينجا زير اين خاكهاي پوسيده ي مردمان,

اين ادمكان دروغين شيطان پرست تلخ.

كنار همين  درخت فسيل شده ي پير

زير اين سيلابهاي خشك

در بدترین

 نقطه ي زمين اونجائي كه ارزومه

من و مرگ عزيزم 

 خونه اي از جنس خون داريم...... 

 

        www.deadme.blogfa.com

 

واين است تاريخچه ي هميشگي مرگم......


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

اولين كلام

 

  خداحافظ

 

  شروع اولين كلام

 

  چه غربتي!

 

  هميشه نگاهم ميكرد تا شايد

 

  جرات سلام پيدا كنم

 

  ولي خاك مهلتم را تمام كرد

 

  و اين اولين سلام من بود:خداحافظ 

 

www.deadme.blogfa.com

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

پائيزي
  

غم انگيزترين پائيز اينجاست

 

درنگاه من,در حرفهاي ناگفته و تلنبار شده

 

در سكوت سنگين شب....

 

در امتداد سخت ترين قدم ها,در خرد شدن غرور برگي زير پا..

 

در سرخي رخسار و ابهام نقش بسته در چشمانم

 

در شكسته شدن ساقه گلي در نگاه شيطنت بار كودكي ها..

 

در كدامين مكان به بار خواهد نشست لمس پائيزي ترين فصل

 

سال؟

 

حسرت...

 

گذر كوچه پس كوچه هاي ترديد,نگاهم را در

 

پائيزي ترين فصل سكوت رقم زد

 

           www.deadme.blogfa.com

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها

نابخشوده
 

مامان اينا رفتن بيرون

 

من نرفتم

 

دو سه ساعتي خوابيدم,كسل شدم

 

بيدار شدم

 

شانتي نبود,تنها موندم...

 

سر جاش خواب بود

 

بغض كردم

 

سرم داره ميتركه

 

حال و حوصله ندارم

 

گفتم خدايا چيكار كنم

 

تنهائي ناراحتم كرد...

 

شروع كردم به نواختن اهنگ

 

داشتم زير لب ميخوندم

 

تو اون شام مهتاب كنارم نشستي....

 

تلفن زنگ زد...(مامان بود)

 

گفت :ما امشب دير ميائيم

 

تو هم تنها نمون خونه بلند شو برو خونه مامانبزرگ

 

گفتم:نه مامان هستم خونه تا شما بيائيد

 

گفت:نه عزيزم شب ميترسي تنهائي

 

گفتم:باشه

 

بلند شدم يه دوش گرفتم

 

اماده شدم

 

سوئيچ ماشينو برداشتمو

 

اومدم پائين به كتي گفتم:من دارم ميرم

 

در باغو باز كردم

 

چشمام به در خونشون افتاد

 

واي....

 

باز حالم بد شد

 

بغض خفه ام كرد

 

چشمام خيس شد

 

عينكو گذاشتم رو چشممو راه افتادم

 

صداي ظبط بلند بود

 

شيشه ها بالا بود

 

داشتم از شريعتي ميومدم پائين

 

نزديكاي ونك

 

يه ماكسيما تو ترافيك اومد كنارم

 

سرمو گذاشته بودم رو فرمون

 

حالم خوب نبود...

 

ديدم ماشين بغلي هي بوق ميزنه

 

سرمو بلند كردم

 

ديدم تو ماكسيما دو تا پسر جوون نشستن

 

پسره گفت:شيشه رو بده پائين

 

توجه نكردم

 

رومو برگردوندم

 

چراغ سبز شد....

 

داشتم ميومدم, از تو اينه ديدم

 

ماكسيما پشتم داره لائي ميكشه

 

اومد كنارم گفت:بزن كنار

 

واي...

 

ترسيدم

 

اومدم به پدر زنگ بزنم

 

ديدم بدتره

 

صداي ظبطو كم كردم

 

وايستادم گوشه خيابون

 

اونم وايستاد

 

قلبم داشت از جا كنده ميشد

 

راننده اش پياده شد

 

اومد جلو

 

زد به شيشه

 

مردم....

 

شيشه رو دادم پائين

 

گفتم:اقاي محترم ميشه بگيد اين كارا يعني چي؟

 

پسره گفت:سلام خانوم من مزاحم نيستم

 

فقط از بغل ماشينت داشتم رد ميشدم

 

ازت خوشم اومد

 

از ژست پشت فرمونتو

 

سنگيني و نجابتت خيلي خوشم اومد

 

 

نزديك بود بزنم زير گريه

 

گفتم:مزاحم نشو

 

شيشه رو دادم بالا و راه افتادم

 

هنوز چيزي نرفته بودم

 

كه

 

با سرعت اومد كنارمو زد به ائينه ماشين

 

عصبي شدم...

 

نميدونستم بايد چيكار كنم

 

داشتم ايت الكرسي ميخوندم زير لب

 

كه توي يه فرعي با سرعت پيچيدمو

 

اونا منو گم كردن...

 

خيالم راحت شد

 

يه نفس عميق كشيدم و رفتم

 

در خونه مامانبزرگ وايستادم

 

سرم درد ميكرد

 

رفتم داخل خونه مامانبزرگ

 

ساعت نزديكاي دو نصفه شب بود

 

خوابم نميرفت

 

شانتي رو هم برده بودم

 

ولي مات و مبهوت داشتم

 

سقفو نگاه ميكردم

 

هر كاري كردم خوابم نرفت...

 

پا شدم صورتمو شستم

 

تلويزيونو روشن كردم زدم كانال اكشن

 

يه فيلم مزخرفو داشت نشون ميداد

 

حالم به هم خورد از اينهمه كثافت كاري....!

 

ته دلم لرزيد

 

از خدا معذرت خواستم

 

رفتم نماز خوندم

 

دلم محكم شد

 

بلند شدم

 

زنگ زدم به مامان گفت

 

 ده دقيقه ديگه ميايم اونجا

 

مامان اينا اومدنو

 

من خودم تنها

 

و مامانم اينا خودشون توي يه ماشين برگشتيم باغ...

 

كتي پشت در حال نشسته بود

 

چشماش ترسناكه

 

يه جوريه...ميترسم ازش

 

اومدم تو اتاقم...

 

كتي اومد بالا

 

گفت:خانوم چيزي لازم ندارين

 

گفتم نه

 

دلم يه جوري بود

 

نميتونستم

 

بخوابم...

 

شانتي رو داشتم ميخوابوندمو

 

 براش لالائي ميگفتم

 

كه

 

سگ دم در باغ چند بار بلند پارس كرد...

 

ولي يه پارسي كه توش ناله بلند شد..

 

دوستش داشتم

 

حيوون مظلومي بود

 

پنجره رو باز كردم

 

ديدم كتي دم در باغ وايستاده

 

صداش كردم اتفاقي افتاده؟

 

گفت:نه دارم بهش غذا ميدم

 

امروز هيچي بهش نداديم

 

شك كردم

 

اون موقع شب اخه!

 

هوا يه كم سرد بود

 

شالمو انداختم ر و شونمو

 

اومدم تو باغ

 

خيلي تاريك بود

 

چراغاي باغو خاموش كرده بوديم

 

اومدم دم در باغ ديدم

 

كتي نشسته كف زمين رو خاك

 

صورتشو كه برگردوند طرفم

 

ديدم

 

يه چاقو تو دستشه كه خونيه

 

لباسش غرق خون بود

 

وحشت كردم....

 

نفسم بند اومد

 

گفتم:كتي اين چيه؟

 

گفت:اين سگه از بعدظهر كه شما رفتين

 

همش داشت ناله ميكرد

 

مريض بود

 

اعصاب منو خورد كرد با صداش

 

هر كاريش كردم اروم نشد

 

الان ديدم اين حيوون داره

 

درد ميكشه

 

نميذاشت برم طرفش

 

هي بيقراري كرد...

 

ولي من رفتم جلو

 

زدم كشتمش...الانم انداختمش تو كيسه زباله

 

.........

 

نميدونم چه جوري

 

نميدونم چه شكلي ...

 

نميدونم واقعا چي شد

 

كه نشستم تو خاك و زارزار گريه كردم

 

داغون شدم

 

اين همه بي رحمي در حق يه حيوون بي گناه

 

واي...

 

به كتي گفتم:برو گمشو از خونه ي ما بيرون

 

جيغ كشيدم

 

داد كشيدم

 

دلم سوخت...دلم سوخت...دلم خيلي سوخت......

 

گفت:خانوم من فقط.... من....

 

گفتم :حرف نزن برو از خونه ي ما بيرون

 

تا صبح گريه كردم

 

ساعتها

 

تو باغ رفتم خونه ي سگمونو ديدمو دلم كباب شد

 

خيلي غصه خوردم

 

تا حالا اينقدر دلم براش نسوخته بود

 

كتي رو از خونه انداختم بيرون

 

پدر و مامان خيلي ناراحت شدند

 

من نميتونم

 

اين همه

 

بي رحمي

 

و سنگدلي رو تحمل كنم

 

روحم درد ميكنه...

 

 سگم واسه هميشه از خونه مون رفت...

 

 چرا ادما اينقدر سنگند....!!!!!!!!!

 

                  www.deadme.blogfa.com

 

   لعنت به این زندگی........................!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

    به قلم....:...گمنام...:....
[] | دردی که میماند | ادامه ی شکنجه ها